![]()
پرونده بانوان ایثارگر/ 3 هفتم تیر سال 1366 رژیم بعث عراق با بمب های شیمیایی که بر سر مردم بی دفاع سردشت ریخت، دست به جنایتی بزرگی زد و ننگ تاریخی دیگری را برپیشانی خود کوبید. لیلا معروف زاده، جانباز 40 درصد شیمیایی، در آن روزها خودش در نقش امدادگر فعالیت داشت و از نزدیک شاهد عمق این جنایت بوده است. از این جهت با ایشان درباره آن روزها به گفتگو نشسته ایم.
لطفا در ابتدا خودتان را معرفی کنید
بنده لیلا معروف زاده، در سال 1346 در شهرستان سردشت به دنیا آمده ام، تا مقطع دیپلم تحصیل کردم و پس از آن در سال 1360 وارد دوره آموزشی هلال احمر شدم.دو سال آموزشیار نهضت سواد آموزی بودم و چند سال بعد کارمند بنیاد شهید شدم و سال 1366 ازدواج کردم.
همسرتان نیز در جنگ حضور داشته است؟
بله. ایشان سال 1362 در جزیزه مجنون در لشکر 21 حمزه شیمایی شدند و بار دیگر نیز در سردشت شیمایی شدند.
از انقلاب خاطره ای دارید ؟
در آن زمان مردم سردشت هم مانند دیگر شهرها به خیابان می آمدند و بر علیه رژیم شاهنشاهی شعار می دادند. بنده هم پا به پای دیگر مردمان در تجمعات و راهپیمایی ها شرکت می کردم . هفت هشت نفر در شهرستان ما که شهر کوچکی است در رخداد انقلاب شهید شدند.
از حال و هوای سردشت در زمان جنگ بگویید؟
از آنجا که سردشت شهر مرزی بود، به نوعی منطقه جنگی محسوب می شد. به غیر از نیروهای بعثی که در خاک عراق نزدیک ما بودند یکی از مسیرهای هوایی پر تردد جنگنده های عراقی از روی شهر ما بود و به دفعات بسیاری سردشت مورد حمله هوایی قرار می گرفت همچنین بخاطر موقعیت جغرافیایی محل حضور نیروهای معاند و جدایی طلب مانند کمله ها و دموکرات ها بود.
چطور شد که با جنگ درگیر شدید؟
من از اول انقلاب عضو بسیج شده بودم و با توجه به دوره ای که در امدادگری دیده بودم در زمانهای مورد نیاز از طریق سپاه به مناطق جنگی و نقاهتگاه ها اعزام می شدم. همکاری من با بسیج حتی زمانی که کارمند بنیاد شهید شدم نیز ادامه یافت و هرکجا که به حضور من نیاز می شد حضور می یافنم
از سالهای ابتدایی جنگ خاطره ای دارید برای مان بگویید؟
یک شب برق سردشت قطع شده بود و هوا بسیار گرم بود. دو تن از همشهریانم شهید شده بودند و پیکر شان باید هرچه زودتر خاکسپاری می شد. با مشقت فراوان یک موتور برق پیدا کردم و همراه با دو سرباز شبانه به قبرستان رفتیم و پس از حفر قبر پیکر این دو شهید عزیز را به خاک سپردیم.
از روزی که جانباز شدید برای مان بگویید ؟
شلیک های هوایی آن روز با روزهای دیگر فرق داشت . برخلاف حملات قبلی ارتفاع هواپیما با زمین بسیار کم بود و از نزدیک قابل مشاهده بودند . بوی سیر کل شهر را گرفته بود. با من تماس گرفتند که به نقاهتگاه بروم، من هم آنجا رفتم و تا شب در آنجا مشغول امداد رسانی شدم. کم کم متوجه می شدم که بینایی ام رو به زوال است و پوستم تاول زده بود. علائم شیمایی به تدریج خودش را نشان می داد. فردای آن روز ساعت هشت صبح اتوبوسی گرفته بودند ؛ بخاطر انتقال مجروحین صندلی های اتوبوس را درآورده بودند و وسطش خالی شده بود. من و دیگر مجروحین را به بانه بردند از بانه به سقز و از سقز با هواپیمای جنگی به تبریز، و از تبریز به تهران رفتیم.
از پیش با این نوع بمباران آشنایی داشتید؟
بله کمی راجع به آن مطالعه کرده بودم از طریق کتابهایی که میان افراد اعزامی به جبهه پخش می شد با این نوع حملات مختصری اشنایی داشتم.
شما به عنوان امدادگر ماسک نداشتید؟
داشتم و هنوزم یادگاری آن را حفظ کردم اما آن روز استفاده نکردم
چرا؟
دلم نمی آمد . وقتی می دیدم همشهریانم بدون ماسک روی تخت افتاده بودند و ناله می کردند، غرورم اجازه نمی داد از آن استفاده کنم
از مشاهدات خود در آن روز بگویید؟
آن روز را هیچگاه از ذهنم پاک نمی شود. سردشت شهر کوچکی است .مردمان اینجا همدیگر را می شناسند و با اسم همدیگر را صدا می زنند. وقتی رفتم نقاهتگاه تربیت بدنی، افرادی که در معرض بمب شیمایی قرار گرفته بودند گریه و زاری می کردند می گفتند فلانی به دادم برس. خانمی که روی تخت پشت سرهم می گفت: « لیلا مردم، لیلا به دادم برس». مدام استفراغ می کردند. مدام استفراغ می کردند بدنشان در لحضات اول تاول نمی زد اول قرمز می شد و بعد شروع به تاول زدن می کرد. یکی از همسایگانمان که مغازه داشت، اسمش کاک هادی بود، قسم میداد که؛ «خواهر لیلا به دادم برس! سینه ام ترکید، سینه ام ترکید!» . تمامی این صحنه ها در ذهنم زنده هستند و قلبم را به درد می آورند.
شما به عنوان شاهد این جنایت به دادگاه لاهه دعوت شدید از اتفاقات دادگاه قدری بگویید؟
دوبار به دادگاه لاهه رفتم. در آن دادگاه پانزده نفر بودیم که همگی آنان خسارت دیده بودند. در آنجا من به عنوان شاهد کل ماجرا حاضر شدم و بیشتر از اینکه راجع به خسارت شخصی خودم بگویم، تمامی مشاهدات خود را از این واقعه هولناک بیان کردم و خودم را نماینده کل ایران احساس کردم. ما ایرانی ها یک وکیل داشتیم که حرفهای ما را به زبان هلندی ترجمه می کرد صحبت هایی که کردیم بسیار قضات را تحت تاثیر قرار داد. قضاتی که در آنجا بودند از من سندی برای اثبات حرفهایم خواستند ، چند لحضه ای مکث کردم، گفتم من ایرانی و مسلمانم، به چه چیزی باید سوگند یاد کنم شما حرف های من را باورکنید، آنها از جای خود برخاستند و بمن گفتند دست راستت را بالا بیاور و بگو به تمام مقدسات عالم سوگند یاد می کنم غیر راستگویی چیزی نگویم. به جز من آقای قادر مولان پور نیز در آن دادگاه صحبت کرد و دادگاه را بسیار تحت تاثیر قرار داد.ایشان پس از بمباران شیمایی، همسر پا به ماه خود را در تبریز و دو پسرش را در تهران از دست داده بود و دختری که در تبریز به دنیا آمده بود هم مفقود شده بود.
صحبت های ما به قدری فضای دادگاه را متاثر کرد که برخلاف رویه قانونی در آنجا، قاضی به من یک ربع وقت استراحت خارج دادگاه داد. وان آنراد همان فروشنده و دلال سلاح های شیمیایی با فرافکنی ادعا می کرد که ایران برای از بین بردن نیروهای جدایی طلب آنجا را بمباران کرده است من در جواب گفتم زمانیکه سردشت بمباران شیمایی شد این گروه ها در شهر نبودند و گویا با هماهنگی از وقوع این جنایت اطلاع داشتند و تمام کسانی که شهید شدند همگی مردم عادی بودند.
با توجه به اینکه کارمند بنیاد شهید بودم و تمامی شهدای سردشتی را می شناختم ؛ عکسهایی را از آن روز به قضات نشان دادم و سرانجام دادگاه به نفع ایرانیان رای داد. و او به پانزده سال حبس محکوم شد.
از مشکلاتی که شیمیایی برایتان بوجود آورده بگویید؟
بعثی ها در سردشت از گاز خردل استفاده کردند. این ماده به مرور زمان اثرات خود را روی افراد نشان می دهد. شیمایی روی ریه ، عصاب و چشمانم تاثیر گذاشته است و اختلالات شدیدی را به همراه آورده است. همانطور که گفتم قبل از اینکه شیمایی بشوم امدادگر بودم اما اکنون بخاطر لرزش دست نمی توانم یک تزریق ساده را انجام دهم. در طول این مدت مداوم دارو مصرف می کنم و تحت نظر پزشک هستم. از دیگر مشکلاتم تامین هزینه داروهایم هستند، با اینکه تحت بیمه دی هستیم اما بخاطر اینکه داروهای مصرفی من خارجی است تحت پوشش بیمه قرار نمی گیرد و هزینه سنگینی روی دستم می گذارد.
به عنوان یک امدادگر جانباز چه صحبتی با مسولان دارید؟
از مسئولین خواهش دارم به جانبازان توجه کنند. در بیمارستان های تهران مانند خاتم وساسان وضعیت بهتر است و دسترسی به دارو آسان است . اما شهرستانهای دیگر اینطور نیست. من برای تهیه دارو از سردشت باید به ارومیه بروم. با توجه به اینکه بسیاری از عزیزان جانباز مربوط به شهرهای مرزی هستند لازم است مسئولین فکری برای توزیع مناسب دارو بکنند. به نظر من هرکسی در هر جایگاهی باید برای گره گشایی از مشکلات بکشود. هرچند شرایط جسمانی ام دیگر مناسب فعالیت نیست اما در همین روزهای کرونایی چندین بار از بسیج خواهران درخواست کردم که مرا به بیمارستان بفرستند، دست کم می توانم با یک مریض صحبت کنم و دلداریش یدم بازهم حاضر هستم جانم را فدای کشورم کنم.
گفتگو از سهراب جعفری